هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

15

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

من يارانى دارم كه مانند من مىانديشند ، مىخواهم آنان را به نزد تو بياورم تا به آنان خوراك بفروشى و با آنان خوشرفتارى كنى . ما زره‌هاى خود را نزد تو رهن مىگذاريم . كعب به اين كار راضى شد . ( 1 ) آنان در شبى مهتابى به سراغ وى آمدند . چون به قلعه‌اى كه وى در آن بود رسيدند ابو نائله وى را آواز داد . كعب در آن هنگام با زن تازه‌اش بود ، همسرش او را از رفتن در آن هنگام برحذر داشت و جامه‌اش را گرفت كه او را از رفتن بازدارد . كعب گفت : نترس ، اگر ابو نائله مرا در خواب ببيند بيدارم نمىكند ، چگونه به من آسيب خواهد رساند ؟ زن گفت من در صداى او بوى خيانت مىشنوم . ولى كعب بن اشرف اعتنا نكرد و به نزد ابو نائله آمد . آن دو مرد آمدند تا به دوستان ابو نائله رسيدند . كعب نترسيد و خيالش آرام بود . اين گروه سخن‌گويان راه مىرفتند و دربارهء محمد و ياران او سخن مىگفتند تا آنكه از قلعه دور شدند . ابو نائله دستى به سر او كشيد و دستش را بوئيد و گفت : من نديده بودم هيچ‌گاه عطرى به خوشبوئى امشب به خود بزنى . باز اندكى رفتند و او دوباره اين كار را تكرار كرد و موهاى او را چنگ زد و گفت : بزنيد دشمن خدا را . آنان نيز او را با شمشير مىزدند ولى ضربات كارى نمىافتاد . او فريادى كشيد كه هر كه در قلعه‌هاى يهود بود آن را شنيد . در اين هنگام محمد بن مسلمه او را با شمشيرش زد و كارش را تمام كرد . ( 2 ) مسلمانان پيش از سپيده‌دم به نزد پيامبر بازگشته او را در حال نماز يافتند ، و آن حضرت را از آنچه گذشته بود آگاه ساختند . چون اين خبر پراكنده شد وحشت و هراس در دل يهود راه يافت . يهودىاى نبود مگر آنكه از جان خود مىترسيد ، ولى با اين حال دست از دسيسه و تحريك عليه مسلمانان و آزار پيامبر برنداشتند . پيامبر از آنان خواست از روش خود دست بردارند و عهدى را كه هنگام ورود پيامبر به مدينه به گردن گرفته‌اند رعايت كنند ، ولى پند پيامبر جز بر گردنكشى و لجاجت ايشان در آزار مسلمانان و گستردن تباهى نيفزود . پيامبر از سوى